اگر اشتباه نکنم اولین باری که نام «یوستاین گاردر» را شنیدم اواخر۱۳۷۶بود ،چون من ورودی سال 1375دانشگاه بودم و کتاب «دنیای سوفی »را در آستانه تعطیلات عید و زمانی که تقریبایک سال از ورود من به دانشگاه گذشته بود، به امانت گرفتم...
موضوع بسیار جدی حمله ایالات متحده به ایران از جمله موضوعاتی است که با وجود تحلیل های مختلف باید مورد اهتمام تمام کسانی باشد که به نحوی می توانند برای عدم وقوع آن گامی بردارند و در این میان اصحاب قلم مسوولیتی بسیار خطیر بر عهده دارندزیرا تجربه نشان داده است که تجاوز و اقدام نظامی نه تنها نمی تواند مقدمه ساز دموکراسی باشد که براحتی می تواند سبب بروز وضعیتی فاجعه بار برای کشور و منطقه باشد.متن ذیل مقاله ای است که به تازگی برای چاپ در نشریه امریکایی «واشنگتن پست» ارسال کرده ام (متن فارسی مقاله را در ادامه بخوانید) :
چراغ خاموش است
چراغ همیشه خاموش است
و من همیشه از روشنایی های دور ناامید بوده ام
این چیز جدیدی نیست...
در ميان چيزهايي كه انسان به آن دل مي بندد تا اندكي از محنت زيستن خود كم كند ،حضور يك دوست امر مغتنمي است خاصه آنكه آن دوست برايت تداعي گر ثانيه هاي دلپذيري از تجربه هاي دور و نزديك باشد .كسي كه دمي دركنارت باشد و احساس كني؛ بودنش ،تنفس را برايت آسان يا اميدي را زنده مي كند و سليمان با اطلاعات فراوان ،خنده هاي بلند،ادبيات منقح و حالت دستهايي كه انسان را ياد خطابه هاي پرشور مي اندازد براي من يك چنين كسي است ...
قیصر امین پورشاعر سطرهاي سپيد هم امروز صبح رفت .همانكه نام ديگرش، درد بود وبه قول خودش همیشه درد استخوان سوز «بودن »را حس مي كرد .قيصر رها شدو نشان داد كه هميشه زودتر از آنچه فكر كني فرا مي رسد .يك خسته عاصي ديگر از اين دنيا رفت تا از او جز خاطره اي و شعرهايي كه حد فاصل ثانيه هاي تنگ و نفسگير و احساسات ناب هستند باقي نماند و نام و يادش را هميشه جاودان كنند.
یکی دو هفته اخیر سرم حسابی شلوغ بوده و علت اصلی آن هم کنفرانس ها و میزگردهایی است که مثل قطار در تقویم اداری مان جای گرفته و در هریک به نحوی باید شرکت داشته باشم ،اما در این میان یک میزگرد و یک کنفرانس ؛ از بقیه برایم جالبت تر بوده است و خوشبختانه چون به شکل باز برگزار شده و مطبوعاتی ها هم دعوت بودند؛ پس می توان در مورد آن چیزهایی نوشت...
نیم شب بود که پرواز کردم
تو خواب بودی
و چشمانت در گوی بلورین رویاهای دور
به ابهت دیدنی هایی که آزردگی نمی زاد
خیره بود
من اما ،شرنگ تلخ بیداری را
چونان سرمه فاسد شده به چشمان کم سوی خود می کشیدم....