تبليغاتX
نون والقلم

تصویربالا،تصویر یک روباه در حال شکار است .جناب روباه؛ دیروز صبح زود که داشتم سر کار می رفتم جلوی پای من سبز شد و راستش را بخواهید یک لحظه وحشت کردم ؛چون در نگاه اول فکرکردم یک گربه چموش است که مثل کابوس های دوران کودکی می خواهد از زیر پای من رد شود و الان است که بنای فریاد بگذارم و بعد زیر زیرکی اطرافم را بپایم که نکند یک وقت یکی این صحنه شرم آور را ببیند و به ریشم بخندد!


ادامه قلم
+ قلم زده شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387توسط سعید |

مطلبي در مورد «پديده بت من ايسم  و بد من ايسم »،مطلبي در مورد در مورد «الكساندر سولژنیتسین» و نيز «گفتاري در باب ما و سوريه» همگي مطالبي هستند كه با انبوهي ايده و منبع شروع و نصفه كاره رها كرده ام و با این حساب -در کمال تاسف - باید گفت؛موج دوم «يبوست روحي»ام كه عمدتا با عوارضي همچون بي رمقي و از بين رفتن حس «نوشتن و وبلاگنویسی» همراه است، دوباره به سراغم آمده .اين گونه مواقع  به سمت «رمان خواني» مي روم و به توصيه دوستي كه مي گفت:« چيزي ننويس و با اين وضعيت مدارا كن!» گوش مي دهم اما بايد اذعان كنم بروز چنين وضعيتي آن هم وسط اين تابستان داغ و بدون برق يك بدشانسي كامل محسوب مي شودكه اميدوارم خدا نصيب هيچ كافر نكند چه برسد به شيعه اثني عشري مثل من و شما!

+ قلم زده شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387توسط سعید |

اگر جهان واقعا همراه و همساز آدمی بود چه چیزی می توانست خوشگوار تر و روحنواز تر از این باشد که خود را ناگزیر از تماشای چهره های متفرعن یا حرف های مشمئزکننده و رفتارهای نژند و بد یمن،نبینی.آدمیانی که ذره ذره سلول های متراکم در اندامهایشان و واژه واژه عبارت های جاری بر زبانشان آزار دهنده است...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387توسط سعید |

 گاهی حرف های «به جا »در جاهای «نابه جا »به ذهن آدم خطور می کند ،حرف هایی که واقعیت مسلم زندگی آدم است ،حقیقت تلخی که در هیاهوی روز قصد فراموش کردن اش را داری اما بازهم مثل بختک به جان ات می افتد و خودش را به رخ ات می کشد و کاری به این ندارد که تازه از خواب بلند شده ای؟یا برعکس می خواهی بخوابی و یا حتی اینکه داخل ماشین لمیده ای و در یک ظهر گرم تابستانی شهر را به مقصد ی ترک می کنی!!اینجاست که می نویسی اش تا باج سبیل را داده و یقه را آزاد کرده باشی و اگر این سوال و این نجوا یا به قول روانشناسان «خارش ذهنی» زیادی سمج بازی درآورد شاید یک پست را هم به او اختصاص دهی!...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه پانزدهم تیر 1387توسط سعید |

امروز روز زن است و هرکس که نمی خواهد پس از ماه و سالی در حد و اندازه یک هدیه کوچک دست به جیب شود ،البته توجیه فلسفی خود را دارد ؛برای مثال می تواند با قیافه فیلسوف مابانه ای در حالی که از زمین و زمان انتقاد می کند رو کند به خانم خانه و بگوید :«ببین عزیز دلم، خودت می دونی که چقدر دوسـِت دارم ،اما قبول کن که این اداها مال خرده بورژوا هاست،  فهمش هم ساده است! روز زن یعنی خرید کالا و به عبارت ساده تر، ترویج مصرف گرایی. پولش به جیب کی می ره ؟سرمایه داری »آقای خانه اگر کمی هم به فکر خود اگاهی طبقاتی جنس دوم باشد و کمی هم ذوق چپ های دهه چهل را داشته باشد ،می تواند دو تا فحش آبدار هم حواله امپریالیسم کند و بعد هم ضمن فراموش کردن تمام اداهای روشنفکری به خانم خانه امر کند که شب یک آبگوشت پرملاط بار بگذارد!! ... 


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه چهارم تیر 1387توسط سعید |

به اداره كه مي رسم ،يادم مي افتد هرچه زودتر بايد مطلبي را كه براي ارايه در جايي آماده كرده ام به شكل «پاور پوينت» درآرم .پانزده دقيقه اي گذشته است كه دوستي به من زنگ مي زند تا ببيند در فلان كلانتري آشنايي ندارم ؟ با تعجب مي پرسم :براي چي مي خاي؟و با لحني گرفته تعريف مي كند كه چطور ديشب دزد - در نبودش- خانه اش را خالي كرده و براي آنكه چيزي را جا نگذارد، حتي كيسه هاي جاروبرقي را هم وارسي كرده و الخ….


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387توسط سعید |

دوست عزیزم سعید عنبری معمولا وقتی که فخرفروشی و لفـّاظی فرد لجوجی را ببیند که دایما «مَن مَن» می کند ،بدون اینکه در نظر آورد لولهنگ طرف چقدر آب بر می دارد؛ با لهجه ای عتاب آلود و البته قزوینی، می گوید :«همی همه چی تو»!!


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه یازدهم خرداد 1387توسط سعید |

دیروز روز خوبی نبود و از ظهر به این طرف غمگین و فسرده بودم ،دلیل آن هم این بود که حوالی ساعت 14به سمت تهران که می آمدم نرسیده به اولین پمپ بنزین اتوبان قزوین – تهران تصادفی رخ داده بود و از همه بدتر راننده خودرو که دخترجوانی بود ،در دم جان باخته بود...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه چهارم خرداد 1387توسط سعید |

یه دوست زنگ می زنه از یه جای دور، دقیقا آن ور کره زمین ،می گه دلش تنگ شده ،چند تا کتاب برام فرستاده و بسته های ارسالی من هم بهش رسیده ،حسابی «ایران درد »گرفته و دلش لک زده برای ایران و ایرانی و ایرانی بازی،می گه چه خبر؟می گم :«همه چیز سر جاشه و از این خوبتر نمیشه» ...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387توسط سعید |

مدتی است به شدت بی حوصله و در نوشتن به شدت وسواسی شده ام و خلاصه اینکه «خاطر حزین است»ِ؛ساعت ها وقت برای نوشتن یک مطلب می گذارم اما ترجیح می دهم آن را در جایی ذخیره کنم و یا اصلا بریزمشان دور.راستش این جوری اش دیگر نوبر است اما چه می شود کرد ،اسم این وضعیت جدید را گذاشته ام«یبوست روحی» ...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387توسط سعید |

ديروز كه از سر كار بر مي گشتم هوا به شدت مطبوع و دلنشين شده بود، در مسير خانه و در حاليكه سلانه سلانه كيف را به دوشم انداخته بودم و به سبك كاراگاهان فيلم هاي فرانسوي يقه پالتو را با وجود هواي نسبتا ملايم  بالازده بودم ،چشمم به گلدان هاي كوچكي افتاد كه روبروي يك خانه براي فروش چيده بودند ...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386توسط سعید |

یکی دو هفته اخیر سرم حسابی شلوغ بوده و علت اصلی آن هم کنفرانس ها و میزگردهایی است که مثل قطار در تقویم اداری مان جای گرفته و در هریک به نحوی باید شرکت داشته باشم ،اما در این میان یک میزگرد و یک کنفرانس ؛ از بقیه برایم جالبت تر بوده است و خوشبختانه چون به شکل باز برگزار شده و مطبوعاتی ها هم دعوت بودند؛ پس می توان در مورد آن چیزهایی نوشت... 


ادامه قلم
+ قلم زده شده در دوشنبه هفتم آبان 1386توسط سعید |

این روزها وقتی سخن از زمان و ثانیه می شود ،فیزیکدان ها به سرعت تئوری نسبیت انیشتین را پیش می کشند و از نسبی بودن مفهوم زمان سخن می گویند اما برای ما شرقی های قانون گریز، سخن حافظ در مقوله عمر وزمان؛ چیزی بیشتر از آن چیزی است که انیشتین می گوید.

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
کین اشارت زجهان گذرا ما را بس...
 


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386توسط سعید |

 

اگر اشتباه نكنم شايد 4 يا 5 ماه پيش بود كه براي اولين بار اسم «محسن نامجو» به گوشم خورد .سعيد عنبري آلبومش را آورده بود به تابان و ماهم مثل هميشه كه اولش اورا متهم به آنرمالي مي كنيم و به ريش هاي بلندش مي خنديم، شروع كرديم يه دست انداختن او و آلبومي كه آورده بود...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386توسط سعید |

ديشب ساعت 10شب در ميدان غريب كش قزوين و رو به تهران دود گرفته،منتظر ماشين بودم.خسته با پاهاي كوفته و چشماني كه از شدت كم خوابي  به سرخي مي زد.در قحطي ماشين سرو كله يك «ماتيز» پيدا شد .راننده اي از رشت با موهاي جوگندمي و سيگار«مارلبروي قرمز» كه در فواصل كم روشن و خاموش مي شدند و من كه با چشمان خسته بيشتر دنبال تكيه گاهي براي گردنم مي گشتم ... 


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه هفدهم شهریور 1386توسط سعید |