درست 11 سال پیش، زمانيكه ۱۹ سال بيشتر نداشتم ، یک روز عصر ؛پدرم به خانه آمد و از من خواست نقدی بر سخنان یک سیاست پیشه پایتخت نشین که از پایتخت به قزوین آمده بود و به نام اسلام ،افکار تقریبا افراطی خود را بیان کرده بود؛ بنویسم ...
شايد شما هم مثل هرايراني ديگري علاقمند باشيد كه بدانيد سرانجام انتخابات رياست جمهوري آمريكا چه خواهد شد واگر كمي هم مثل طيف گسترده اي از هموطنان مان احساساتي باشيد، بي ترديد با ديدن رنگين پوستي همچون اوباما و مثلا پسوند «حسين» در ميان نام او، كم و بيش آرزوي پيروزي او را در سر بپرورانيد ...
چهارشنبه هفته گذشته اسراييل طی توافق قبلی با حزب الله ؛ «سمیر قنطار» قدیمی ترین اسیر مقاومت لبنان به همراه 5 تن دیگر از مبارزان مقاومت و نیز اجساد 200تن دیگر ازمجاهدان فلسطینی و لبنانی را درازای تحویل اجساد دونظامی خود در اختیار حزب الله لبنان قرار داد تا با ر ديگر اختلافات در داخل اسراييل بر سر درستي يا نادرستي اين عمل بالا بگيرد وآتش اختلاف قديمي ميان نظاميان و سياستمداران بر سر ميزان نفوذ طرف مقابل شعله ور شود ...
چند روز پيش سايت انگليسي روزنامه «جروزالم پست» تصويري از اوباما را در كنار تصويري از رييس جمهور ايران در صفحه اول چاپ كرده بود و زير آن نوشته بود:«آيا ديدار غير مشروط با رهبران متخاصم آمريكا قابل قبول است؟».اين عبارت كه در واقع انتقادي به ايده مذاكره غير مشروط اوباما با محمود احمدي نژاد، تلقي مي شود به خوبي نشان مي دهد كه هرچند اوباما تا كنون براي جذب آراي يهوديان ، مسيحيان راست گرا و از همه مهمتر لابي قدرتمند يهودي در آمريكا سعي در ابراز همدلي و همراهي با دولت اسراييل داشته است و با نفي ريشه مسلمان خود ،بر تربيت كاتوليك و ماهيت مسيحي اش تكيه دارد، اما هنوز نتوانسته است آنگونه كه بايد، نظر يهوديان را به خود جلب كند...
این روزها به هرسایت خبری یا محفلی که سر بزنید خواهید دید که دست کم یک بار بحث امکان حمله آمریکا به ایران مطرح می شود و شاید ساده لوحانه ترین سوال این باشد که از شما هم بخواهند خیلی رک و صریح، پاسخ آری یا نه به این پرسش بدهید ...
اين روزها از جمله پرسش هاي اساسي افكار عمومي ،آگاهي از نتيجه نهايي انتخابات رياست جمهوري آمريكاست .با اين حال پيش از شروع اين بحث و بيان تكراري سامانه پيچيده اخذ راي در امريكا ،اشاره به اين نكته را ضروري مي دانم كه آنچه در اين يادداشت و در پاسخ به پرسش بالا مي آورم ،براي آشنايي با برخي روش هايي است كه تصويري كلي از نتيجه انتخابات را به تصوير مي كشد و به هيچ وجه نبايد آن را به منزله روشي براي پيش بيني قطعي اين انتخابات تلقي كرد. ..
اگرچه سياست به عنوان رقابتي براي دستيابي به قدرت در چارچوبه اي دموكراتيك ، امري پسنديده است اما اگر امروز به يك شهروند متوسط ايراني بگويند كه دريافتش از دنياي سياست چيست خيلي راحت و بدون اينكه خود را درگير لفاظي هاي فلسفي كند،خواهد گفت : سياست در نظر من تقابل ميان آقاي« الف» و آقاي« ب» براي كسب قدرت است ... منتها شكل دستيابي به اين قدرت با هم فرق دارد مثلا وقتي آقاي« الف» مي خواهد تا فيها خالدون آقاي« ب» را بسوزاند ،دست به دامان« هابز» و« جان لاك» مي شود و وقتي آقاي «ب» مي خواهد تلافي كند؛ راست و مستقيم، چنان پس گردني به آقاي« الف» مي زند كه طفلك نمي فهمد از كجا خورده است ...
مدتها تصور مي كردم كه آدم بدبيني هستم و قادر به درك خوشي هاي پيرامون خود نيستم و البته در اين برداشت افراطي- نمي گويم كاملا غلط- تقصيري نداشتم چه كه مي ديدم چگونه برخي انسانها دايما لبخندي بر لب و قهقهه اي بر گلو دارند يا چنان مي نمايانند كه گويي ميانه اي با درد و اندوه ندارند و درخلوت و جلوت جز سرخوشي و سرمستي نيست.
يكي از مزاياي تعطيلات ايجاد فرصت كافي براي انجام كارهاي معوقه از جمله مطالعه كتاب هايي است كه از مدت ها قبل در نوبت مطالعه قرار گرفته است و يكي از مزاياي وبلاگنويسي نيز آن است كه انسان علاوه برارايه ديدگاه هاي خود در زمينه هاي مختلف ،اين فرصت - و شايد بهانه - را پيدا مي كند كه با ارايه خلاصه كتاب هايي كه خوانده است ،ضمن معرفي كتاب به ديگرعلاقمندان ؛ به شكل خودكار تاريخچه اي ازبرخي كتاب هاي خوانده شده را به شكل مختصر در وبلاگش، مدون مي كند.
يكي از زيباترين جملاتي كه من بارها در نوشته هايم آن را تكرار كرده ام، اين سخن «هگل» است كه:« از تاريخ مي آموزيم كه از تاريخ نياموخته ايم» و نيز اينكه :«هر حادثه تاريخي بار اول تراژدي و بار دوم كمدي است» . شما هم احتمالا در مكالمات روزمره خود بارها پاي سخن افرادي نشسته ايد كه پس از كشيدن يك آه ممتد و- احتمالا اگر سيگاري باشند- يك پك عميق يادي از گذشته مي كنند و« اي كاشي» هم بدان اضافه ، اما هيچ وقت يادم نمي رود دوست فاضلي را كه يك بار به من گفت :«در تاريخ اي كاش نداريم و هر اتفاقي كه افتاده بايد مي افتاده است»!
اين روزها مرگ سوهارتو از خبرهاي قابل توجه رسانه هاست و اين اهميت شايد صرفا به اين دليل نباشد كه چراغ عمر يكي از رهبران دنيا براي هميشه خاموش شده است بلكه از آن جهت قابل توجه است كه سرانجام يكي ديگر از ديكتاتورهاي جهان در برابر واقعيت مرگ و نيستي زانو زد.اگرچه مرگ سرنوشت محتوم تمام موجودات زنده است اما مرگ ديكتاتورها از اين جهت به طنزي تلخ شباهت پيدا مي كند كه تركتازي اين ديكتاتورها در زمان حياتشان به گونه اي است كه گويي اين اعمال وحشيانه پاياني ندارد و در نهايت حتي مرگ نيز در برابرشان حاضر به تمكين و تسليم است...
شايد اين تصور اشتباه باشد اما فكر مي كنم ذائقه و سليقه مردم دنيا روز به روز سطحي ترو فرهنگ پوپوليستي ؛ فراگيرتر از گذشته مي شود .كانال هاي رقص و مد جزو پرطرفدارترين ها هستند، مجلات و روزنامه هايي مثل نشريه زرد« سان» در انگليس همچنان جزو پرفروشترين هستند و اين وضعيت حتي دامن صنعت سينما را هم گرفته است...

حتما شما هم این شعر مشهور سهراب را شنیده اید که :«چشم ها را باید شست جور دیگر باید نگریست».من امروز می خواهم در مورد این مضمون تکراری که البته در عمل به هیچ وجه تکراری نیست و بیشتر ما آن را به خاطر قالب رمانتیک شعری اش جدی نگرفته ایم، بنویسم اما قبل از شروع این نوشتار- که فکر می کنم طولانی هم باشد- دو مقدمه می آورم که در ظاهر؛ کاملا بی ارتباط با موضوعند، اما با کمی دقت متوجه ارتباط آن خواهید شد و شاید همین موضوع به شیرینی بحث بیافزاید...
نمی دانم تا چه حد به اخبار حوزه اقتصاد به خصوص وقتی این اقتصاد به سیاست مرتبط شود؛ علاقمند هستید، اما خود من بالشخصه به اظهار نظر اقتصاد دانان در مورد سیاست علاقه زیادی دارم چون می دانم اقتصاد دانان برجسته همه چیز را به شکل دقیق و بر اساس محاسبات مبتنی بر آماروواقعیت می بینند .آلن گرینسپن، رییس سابق بانک مرکزی امریکا یکی از افراد آگاه در زمینه اقتصاد است و در نظر آوردن سمت وی به عنوان رییس بانک مرکزی یکی ازقدرتمند ترین اقتصادهای جهان و نیز کسی که نزدیک به 60 سال در زمینه اقتصادی فعالیت داشته به خوبی نشان می دهد تا چه حد به اظهارات او باید توجه کردکرد؛ بگذریم از اینکه سابقه درخشان گریسپن در سمت محوله به حدی بود که به این یهودی آلمانی الاصل، لقب« نگهبان دلار» داده بودند.هفته گذشته کتابی از سوی انتشارات مشهور« پنگوئن» وارد بازار شد با عنوان «عصر آشفتگی :ماجراجویی هایی در دنیای جدید» وبا مقدمه ای که گفتم می توان حدس زد نویسنده کتاب کسی جز گرینسپن نبوده است ...

شهر «آنا پولیس» درایالت مریلند امریکا ،15 نوامبرآتی میزبان کنفرانس صلحی میان فلسطین و اسراییل است و مونیتورینگ کردن اخبار و تحلیل های مربوط به این مساله بسیار مهم و تهیه یک گزارش 25 صفحه ای در چند روز گذشته، حسابی وقتم را گرفته بود .این مساله در کنار رخوت و سستی فیزیکی که در این ایام مبارک ،دامنگیر آدم می شود هم البته در به روز نشدن وبلاگم بی تاثیر نبود.این روزها احساس می کنم تغییر رژیم غذایی ام حسابی ساعت زمانی بدنم را به هم ریخته به نحویکه وقتی از سرکار می آیم تا افطار مثل «میت» می افتم و می خوابم و بعد از افطار هم تا دوساعتی انگار از جا نمی توانم بلند شوم و بعد انجام کارهای نوشتنی و خواندنی که یک هو می بینم ساعت دو نیمه شب است و هرکاری می کنم این برنامه به این شکل پیش نرود، نمی توانم ...چند روز پیش یکی از دوستان که در بلاد کفر! مشغول تحصیل است و از طریق ایمیل مرا از اخرین کتاب ها و محصولات فکری در حوزه کاری ام مطلع و گاهی نیز با ارسال آنها شرمنده مان می کند ،از چاپ کتابی در امریکا خبر داد با عنوانی رک و صریح و متاسفانه اهانت آمیز «جنگ جهانی چهارم ؛بزرگترین کشمکش علیه اسلاموفاشیسم » نوشته «نورمن پادهوریتز».