تبليغاتX
نون والقلم
گمان کردم که روز شنبه مـُردم
گفتم باید در وصیت‌نامه چیزی بنویسم
اما هیچ چیز به ذهنم نرسید
گفتم باید دوستی را دعوت کنم
و به او بگویم که مرده‌ام
اما کسی را نیافتم...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387توسط سعید |

آن مرد چشمهایش را بازکرد
و پیکره سیمانی خود را با آن قلب ترک خورده آجری
از گل و لای چسبان خواب بیرون کشید
آن مرد چشم به چشم بیداری دوخت
و آه کشید...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در دوشنبه ششم خرداد 1387توسط سعید |

سی سال گذشته است
تو اما بخوان یک قرن
من تا همین جایش حسابی کلافه و خسته ام
از لب های داغمه بسته
چشم های ورقلمبیده
و لبخند های بیهوده ای که در پس شیارهای ترک خورده اش
هنوز رد پای وزش کلمات متعفن جامانده است...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387توسط سعید |

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387توسط سعید |

سالها پيش از اين بود
صبح خميازه آلود بهار
يا ظهرتف ديده يك تابستان
آن دم سرنوشت كه پلك هايم به هم آغوشي هم رفتند
و سرانگشتانم ،كرخت و خسته از يكديگر گريختند
اين ساليان خمار و خواب آلود
و اين هزاره هاي تو درتو ، چگونه گذشت؟...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387توسط سعید |

صبح بود
و شفق ،خونابه ای را می مانست
که بر آستان حجله ی عروس گمشده شب
پاشیده بودند...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387توسط سعید |

عید آمدو ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بی دلی او را ز در خانه براندیم


ادامه قلم
+ قلم زده شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386توسط سعید |

باد در میان علفزار پیچید
و در هیجانی که هیچ کس نتوانست توصیفش کند
و هیچ کس
نخواست باورش کند
بسان یک مست تنها که در کوچه ای باران زده با دیوارهای آجری کهنه
آرام شعر می خواند و زنجموره می کند
برای علف های وحشی باران خورده
مغازله ای کرد و رفت...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386توسط سعید |

در زمین سرد
در این هزاره فراموشی و موریانه
تورا چند باره خوانده ام
چند باره
چند باره...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386توسط سعید |

سخن از هراس نیست
سخن از لرزش تدریجی اعتماد به یک بَلدبدقواره نیست
سخن از رعشه ای که موزونی اندام نحیفت را به بازی گرفته هم نیست
سخن از دیواری است که با باوری آجری
بر تمام آرزوهایت سجده ای شوم می کند...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386توسط سعید |

چه نگاه ها که در هم می آویخت
چه آرزوها که تا تجلی اش
تامل ثانیه ای یک بوسه نیز زیاد می نمود
این روایت جمعی است
که اینک
خرمن پریشان را  ماند...

ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه نوزدهم آبان 1386توسط سعید |

قیصر امین پورشاعر سطرهاي سپيد هم امروز صبح رفت .همانكه نام ديگرش، درد بود  وبه قول خودش  همیشه  درد استخوان سوز «بودن »را حس مي كرد .قيصر رها شدو نشان داد كه هميشه زودتر از آنچه فكر كني فرا مي رسد .يك خسته عاصي ديگر از اين دنيا رفت تا از او جز خاطره اي و شعرهايي كه حد فاصل ثانيه هاي تنگ و نفسگير و احساسات ناب هستند باقي نماند و نام و يادش را هميشه جاودان كنند.


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه هشتم آبان 1386توسط سعید |

نیم شب بود که پرواز کردم
تو خواب بودی
و چشمانت در گوی بلورین رویاهای دور
به ابهت دیدنی هایی که آزردگی نمی زاد
 خیره بود
من اما ،شرنگ تلخ بیداری را
چونان سرمه فاسد شده به چشمان کم سوی خود می کشیدم....


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه یکم آبان 1386توسط سعید |

عصر پاییز است
و چشمانم به طواف آفتاب بی رمقی است
که بر شوکت تابستانی خویش
خون می گرید...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386توسط سعید |

امروز پاییز است
و آسمان گریست
و من در خلوت خیس او
راز این فصل را دانستم...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386توسط سعید |