یه دوست زنگ می زنه از یه جای دور، دقیقا آن ور کره زمین ،می گه دلش تنگ شده ،چند تا کتاب برام فرستاده و بسته های ارسالی من هم بهش رسیده ،حسابی «ایران درد »گرفته و دلش لک زده برای ایران و ایرانی و ایرانی بازی،می گه چه خبر؟می گم :«همه چیز سر جاشه و از این خوبتر نمیشه» و کمی هم البته از آنفلوآنزای عراقی (!)برایش می گویم که اگرچه ملیتش از افغانی و بلوچی عوض شده اما همان است که بود ؛تب و لرز و سُرم و هزار جور ملحقات دیگر و دیگر برایش توضیح نمی دهم که چرا هیچ آنفلوآنزایی ایرانی نیست.
جلسه ای داشتیم ؛امروز، با یک دوجین آدم فهمیده و باسواد! و سخنران که موضوع سخنرانی اش «آینده نگاری» که بماند چه ملغمه ای بود، یک تکه اش از ویتگنشتاین ،تکه بعدش از تولستوی کمی هم از آنتروپولوژی و اپیستمولوژی و چیزی مثل سروده سرقتی آن شاعر جعلی که شعرش به کاروان شتر می مانست و اگر بند کاروان می گسلیدی ،هر شتر به جانب قبیله ای روان می شد،داشتم بالا می آورم ، نوبت به من رسید و با حالتی عصبی گفتم :راستش من سوادم به اندازه شما نیست ،اما فکر می کنم این جلسه مثل جلسات شعرخوانی دکتر «توفان »یا همان مسعود شصت چی شده و بعدش در توجیه این ضد حال غیر علمی و عوامانه یه مثال زدم از دوران دانشجویی ام که با عده ای از بچه ها رفته بودیم یکی از شهرستان ها و از قضا سری هم به استخر زدیم،یکی از دوستان مایو نداشت و با شورت در آب ورجه ورجه می زد که حضرت غریق نجات با سوت صداش کرد و بیچاره رو کشید بیرون و رو به دوست تهرانی من گفت : نمی خام مزاحم شنا کردنت بشم اگرچه مایو نداری و این خلاف قانونه استخره اما می ذارم بازم شنا کنی و دوستم با تعجب پرسید که پس چرا منو از آب بیرون کشیدی ؟غریق نجات پوزخندی زد و گفت :فقط برای اینکه نری تهران و بگی شهرستانی ها فرق «مایو» را با« شورت » نمی دانستن؟! اینو باید می گفتم، بدون ملاحظه ترکیب جنسیتی جلسه و بعد حضرت مجری، زبان به اعتراض باز کرد که :«اوهوم ! بعله ،از دوستان می خام که با مطالعه در جلسه حضور پیدا کنند و به سخنرانان گرانقدر جلسات توهین نکنند».تا اخر اون جلسه مزخرف که بیشتر شبیه موزه تاکسیدرمی واژه های فلسفی بود، نشستم .
بعد از جلسه دکتر اردلان را دیدم با همان هیبت مردانه همیشگی و چهره چین خورده و سبیلی که به قاعده بیشتر اکراد است و آدم را یاد کمال الملک می اندازد .گفت :بیا می خام یه خاطره برات تعریف کنم و تعریف کرد:«من توفیق پیدا نکردم که از محضر دکتر سنگلجی استاد نامور حقوق دانشگاه تهران بهره ببرم اما از شاگردانش شنیدم که یک روز دکتر سنگلجی حسابی دمغ بود و وقتی شاگردانش علت را جویا می شوند می گوید از خریت برخی مردم خسته شده ام .یکی از شاگردان با تعجب می گوید آقای دکتر!این که نباید زیاد سخت باشد و دکتر جواب می دهد :تا اینجاش قابل تحمله اما اصرار این عده برای اثبات این خریت غیر قابل تحمله ! در این لحظه یکی دیگر از شاگردان که از قضا ژاندارم هم بوده بلند میشه و می گه :آقای دکتر چرا توهین می کنید...من هم جزیی از همین مردم هستم ...و دکتر با انگشت اشاره، شاگرد را نشان می دهد و می گوید :می بینید بچه ها ،این عده رو می گم ،می بینید چه اصراری به اثبات داره!!».
عصر از پنجره اتاق کارم به وزش ملایم باد در شاخه های درخت بیدمجنون روبرو خیره بودم که در زدند.مجری جلسه بود ، سلام و علیکی و یک ربعی هم نوشابه باز کردن برای من و ستایش از فضایلِ نداشته ام و دست آخر این عبارت نغز که :«راستش آقا سعید حرفی که زدی زبان دل همه جمع بود و نمی دانی خود من در آن 4 ساعت چه ها کشیدم ».با تعجب پرسیدم :«پس چرا مرا متهم به بی سوادی و توصیه به مطالعه قبل از جلسه کردی؟»جوابش کاملا ایرانی و جالب بود:«سعید جان هرچه باشد طرف مهمان بود باید آبرو داری می کردیم، تازه این چیزی که گفت تز دکترایش است و هرچه باشد نباید زد تو ذوق طرف!!».یاد داستان «به خاطر حفظ آبرو»ی عزیز نسین نویسنده ترک افتادم.خداحافظی کرد و رفت و من هم نشستم پشت میز کامپیوترم و وبلاگ عکاسی ام را به روز کردم اسمش را هم گذاشتم:« تفرج صنع».