سی سال گذشته است
تو اما بخوان یک قرن
من تا همین جایش حسابی کلافه و خسته ام
از لب های داغمه بسته
چشم های ورقلمبیده
و لبخند های بیهوده ای که در پس شیارهای ترک خورده اش
هنوز رد پای وزش کلمات متعفن جامانده است
امشب در ورای دود ممتد سیگار
در لابه لای صدا های کنگ و نژند
چه تندیس ها که چون خدایان شوم کافر کیش
در برابرم ایستاده اند
چشمی گریان
در انتظار اندک سخنی از عشق
در انتظار ستون ثابت و یخزده ای که هیبت مردانه اش می خوانند
و چشمی هراسان
با حلقه های کم فروغی از بی دفاعی و ضعف
اینها چشمهایی است که در این سی سال بر طواف خاطرات من اصرار کرده اند
من اکنون سی ساله ام
تو اما بخوان زنجیره ای از شب هایی که رنج و زخم
همچون جفت چندش آور یک کودک حرامزاده
بر پیکرش زیادی کرده اند
شب های ناتمام
شب های زندگی
شب های چه ثانیه های بد قلق
شب های سوت ممتد قطارهای بی مقصد خاطرات
و چشم ها
چشم هایی چه عاشق
و چشم هایی چه هراسان و مضطرب
من سی سال است که زیسته ام
تا امشب غمنامه این سالهای عقیم را اینگونه برای خویش جاودانه کنم
تهران- اردیبهشت 87
+
قلم زده شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387توسط سعید
|