تبليغاتX
نون والقلم - دنيا وحشتناكِ وحشتناكِ وحشتناك است

مدتها تصور مي کردم كه آدم بدبيني هستم و قادر به درك خوشي هاي پيرامون خود نيستم و البته در اين برداشت افراطي- نمي گويم كاملا غلط- تقصيري نداشتم چه كه مي ديدم چگونه برخي انسان ها دايما لبخندي بر لب و قهقهه اي بر گلو دارند يا چنان مي نمايانندكه گويي ميانه اي با درد و اندوه ندارند و درخلوت و جلوت جز سرخوشي و سرمستي نيست.

اكنون چندي است كه به خويش مشغولم و به غوغاهاي درونم گوش هُش دارم تا مگر آنچه در اين سالها نيافته ام در اين ثانيه ها بيابم و حاصل اين چله نشيني سرپايي اين شده است كه اكنون مي دانم ؛ هيچگاه شادي بدان تعبير كه در افواه عامه است را نچشيده ام و گويي اندوه جفتي است كه همچنان بر نافم آويزان است اين همه اما مناسبتي با دلمردگي و افسردگي ندارد كه اگر آنچنان بود، این چنين با ديدن زیبایی های دنیا به شعف در نمي آمدم و روح خويش را در لفافه پرغوغاي اين طبيعت باكره صيقل نمي دادم .

دير زماني است كه مي بينم هركس با هر منزلت و معرفتي كه در او سراغ دارم كمي كه از نقاب روزمره خود فاصله مي گيرد، اولين سخني كه بر زبان مي آورد؛ آزردگي و ملال از زندگي است .دوستي پس از لفاظي هاي روشنفكر مابانه اش به ناگاه عقده ی دل باز مي كند و سخن از خودكشي و خستگي بر زبان مي راند ، آن ديگري به دنبال ناكجا آبادي است كه از شهر و ديار خويش بگريزد و آن ديگر همه چيز را خميازه و كرختي مي بيند .

دیری چنين مي پنداشتم كه اين زمانه ی ملال آور، تابعي از شرايط سياسي و اجتماعي محيط جغرافيايي اي است كه در آن بسر مي بريم و اينك اما بي آنكه در صدد نفي مطلق اين مساله باشم -ازخلال واگويه هاي مشابه و حزن آوري كه از دوستان خارج از وطن خويش نيز شنيده ام- به اين قطعيت رسيده ام كه اين ملال و خستگي از زيستن و روزمرگي مختص اين زادبوم نيست و آدميان در هرجا كه باشند؛ اگر سنگي صبور بيابند لاجرم زبان به شكايت از روزهاي سربي خويش مي گشايند اما در پس اين رفتارها و اين شكايت ها چيست و كدام علت العلل انسان را اين چنين به واخوردگي و كسالت مبتلا مي كند؟

در ابتدا همه چيز را حوالت به معيشت مي دادم، كمي بعد اين خيال خام در محك انديشه و تجربه ام قرار گرفت و البته سيه روي شد. روز ديگر بر هورمون و عوامل وراثتي تكيه كردم و اين جنس نيز اگرچه قابل انكار نيست اما خود معلول علل ديگري بود كه اين روزها به يقين باورش دارم و آن اين است كه -بر خلاف آنچه مي گويند - انسان در شكل طبيعي اش غمگين و حزين است و اين حزن از آن روست كه انسان موجودي است كه بر« بودن» خود واقف است و به ديگر سخن ؛در زير اين گنبد فيروزه اي كه به قولي نقش سبزي آن بر گنبد خضرا مي زنند ،تنها ما آدميان ايم كه مي دانيم ؛زنده ايم و نفس مي كشيم و اين حالت نقطه مقابلي هم دارد و آن مردن و نفس نكشيدن است .به عبارت ديگر همچنانكه قبول اين نكته كه يك گاو، مي داند چه مي كند و مي فهمد در بودن غرقه است و به زيستن مشغول تا حد زيادي احمقانه به نظر مي رسد، اين انديشه كه ما آدميان قادر به تحليل خويش هستيم و بر حضور خود واقفيم، بديهي مي نماياند و از قضا همين باعث درد است .درد عميق ما آدميان از آنجاست كه آگاهي جزيي از ماست و البته و از بد حادثه ؛ ناگنجا ترين چيز در اين زمين،« درك» است وهمين درك است كه به حوادث اين جهان لعابي از زيبايي مي زند و بر جان ما نقشي از درد .

دنيا در جهان بدون درك و آگاهي چنين است كه في المثل بگوييم:« چيزي بر چيزي قرار گرفت و چيزي در دهليز هاي اندامش جريان يافت و اصواتي به گوش رسيد» اما اين آگاهي و نيز قوه تخيل ماست كه اين تصوير بي روح و مشمئز كننده را اينگونه روايت مي كند:«هزار بر شاخ نشست و آهنگ زيباي عشق را زمزمه كرد ».اين جمله زيبا محصول و فراورده« درك» ماست اما همزمان غمي سخت را به دل مي نشاند .نمي خواهم لفاظي فلسفي كنم و به همين بسنده مي كنم كه ريشه غم خويش را يافته ام، من از بودن لذت نمي برم اما اين قوت من و ضعف دنيايي است كه بدان رانده شده ام . اين« بودن» مرا كم است، تجلي بيروني وحتي جسماني شعري كه در درونم زمزمه مي شود، چيزي بيش از آن هايي است كه مي بينم .

من با بي نهايت آرام مي گيرم و اگر جذبه اي ناشناخته با ديدن يك گل يا شبنمي غلتان بر اندامم مي افتد نه از آن روست كه تلالويي از اين دنيا چشمانم را تسخير كرده باشد بلكه بازآفرين يك تعزيه تلخ ام ،تعزيه كودكي كه از مادر دور افتاده اما هوس پستان دارد و اين هوس چنان به شيدايي اش كشانده كه با ديدن هر شمايل پستان گونه اي به وجد مي آيد و لب بر لب مي سايد اما اين لب ساييدن ها نشان از هنرورزي آن پستان جعلي كه كودك را به تكاپو انداخته، نيست كه تعزيتي جانگداز از تلاش طفلي است كه خواسته اش ما به ازايي ندارد .

من خسته ام ،درمانده ام و اين من ؛ منم، تويي و همه هستند حتي آناني  كه به خطا تصور مي كنند ،غم معيشت يا مانند آن دلتنگشان كرده است.همه ما گلايه مند آنيم كه فيلي چون ما را به آستانه خانه اي كشانده اند كه مدخل تنگ اش ،سزاي ما نيست و حجم آنچه كه مي فهميم، بسيار فراتر از محيط ضيق و نفسگيري است كه در آن روز را به شب مي رسانيم  و اگر بر اين باور برسيم ،بي ترديد تمام جلوه هاي مُنقش اما مُشوش حيات را چيزي جز لعبتي كه ذهنمان را- ولو به ثانيه اي- از اين تلخي هاي برآمده از فهميدن برهاند، نمي بينيم . بنابراين آنچه طبيعي است غم است و دلتنگي است و اسيد معده است و اگر چنين مي گويم نه سوداي ستايش از حزن دارم نه تمايلي به اشاعه اندوه كه بر واقعيتي اصرار مي كنم كه خود، فرزند خلف درك و دانايي و فهميدن است و شادي- آنگونه كه من مي فهمم- اينگونه آغاز مي شود واين يادداشت محصول دريافت من از اين جمله «راسل» است كه گفت:«شادي به دست نمي آيد مگر به اين درك برسيد كه دنيا وحشتناكِ وحشتناكِ وحشتناك است».

 

+ قلم زده شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387توسط سعید |